تبليغاتX
زندگی در مسیر حرکت

شنبه 10 فروردین1387

جزیره

 

در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي ميکردند. شادي، غم، غرور، عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن.
وقتي جزيره به زيره آب رفت، عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت: «آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟» ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: «اجازه بده که با تو بيايم».
غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم، و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد، اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد و عشق ديگر نااميد شد، که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر پيرمرد به گردن او حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت آن پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد: «زمان».
عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:
«زيرا تنها زمان، قادر به درک عظمت عشق است»

نوشته شده توسط افسون در 8:25 |  لینک ثابت   • 

شنبه 10 فروردین1387

ضربه

سنگي که طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد

تنديس زيبايي نخواهد شد از زخم تيشه

خسته نشو که وجودت شايسته تنديسي زيباست

نوشته شده توسط افسون در 8:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 25 اردیبهشت1386

سکوت

ماه لیمویی سکوت کرده است
 شب نقره ای
 و من رنگ چشم های تو
 حالا خورشید به سطر آخر رسیده
 دیگر چشم هیچ درختی نمی بیند اگر سبز دروغ بگویی
 دیگر هیچ بارانی نیمه های شب را تر نمی کند
 اگر دل تنگ کوچه ها را ورق بزنی
کجایی که ببینی این دخترک کوچک ساده
 می خواست آسمانش را با تو قسمت کند ؟
آه ... چه قدر کسالت آور است
 سرفه های باد در دهان پنجره
 نه این که فکر کنی سطر اول این شب بارانی
 تب پاییز مرا گرفته و هذیان بوی زیتون پرورده می دهد نه ، فقط کسالت باد
 صدای پنجره ی کوچکم را دورگه کرده
 یادش به خیر ، آن روز بی همزاد
 که کبوتری روی آخرین دقیقه ی جمعه من نشست
 و سراغ مضراب دریا را گرفت
 یاد دست های تو افتادم که بی مضراب چه زیبا موج می زدی
 پس از آن روز بی همزاد
 که تو را اواسط سطر سکوتش جا گذاشتم
 تمام شنبه های بلوطی رنگ منتظر کسی بودم
 کسی که تویی ، تویی که هیچ کس نبودی
 سکوت مرطوبی در گلوی من گیر کرده
 تو حرف بزن
 با کلماتی از جنس باورهای من
 حرف بزن
 نگذار نهال تنهایی من بزرگ شود
 آن قدر بزرگ که تمام شاخه هایش را کبوتر و کلمه بگیرد
 کجا رفت آن میم که به پرنده ی نام من می چسباندی
 و پرنده ی مال آسمان تو می شد ؟
 اگر می توانستم در این دقیقه ی شب گریه کنم
 سکوت همرنگ چشم هایت را می شکستم
و تن سکوت ماندگار سیاه می کردم
 کاش جای دوستت دارم ها اسیر گورکن ها می شدم
ولی نه
 تو باور نکن ، من و پنجره و شب و سکوت
 تب سبزی داریم
 تو باور نکن
نوشته شده توسط افسون در 15:41 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 6 فروردین1386

دلم برات تنگ شده

 

تو رو به ماه اسمون  

                  به عاشقهای بی نشون

                                          تو رو به حرمت چشمات 

                                                            به تمام مقدسات

                                                                            تو رو به خود خدا

                                                                                          به هق هق شبونهات

                                     قسمت میدم قسمت میدم قسمت میدم

 قسمت میدم از عشقم نگذری

                 قسمت میدم که از اینجا نری

                                   .........................................................

                                                                    ..............................................

                                                                                              ............................................

 همیشه پیشم بمون

نوشته شده توسط افسون در 21:49 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 19 بهمن1385

بهم نگو برو

 

 

اين آخرين تلاشمه واسه بدست اوردنت

باور كن اين قلبانه رو اين التماس اخره

چقدر مي خواي تو بشكني غرور اين شكسته رو

هر چي مي خواي بگي بگو

اما نگو بهم برو

اين دلو عاشقش نكن اگه منو دوست نداري

راحت بگو اگه مي خواي قلب منو جا بذاري

دلم پر از شكايته اما صدام در نمياد

مي ترسم از دستم بري كاري ازم بر نمياد

نرونذار كه بعد از اين دنيا به عشق شك بكنه

هركي دلش جاي ديگه اس عشق رو بخواد ترك بكنه

نفس زدم از ته دل معصوم اين قلب بخدا

نذار بشه محال براش باور عشق ادما

مرگ دلم پاي توست اگه ازش گذر كني لب تركني رفيقتم كافيه با

 ما سر كني

 

نوشته شده توسط افسون در 19:52 |  لینک ثابت   • 

شنبه 11 شهریور1385

دو خط موازي

  به خدا آزادي نداره

   

 


دو خط موازى زاييـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشيد. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان يك نگاه قلبشـان تپيـد. و مهر يكديگر را در ‏سينه جاي دادند. خط اولى گفت:ما مى توانيم زندگي خوبي داشته باشيم. و خط دومي ‏از هيجان لــرزيد. خط اولـي گفت: و خانه اى داشته باشيم در يك صفحه دنج كـاغذ‎ .‎
من روزها كار ميكنم. مي توانم بروم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ،يا خط كنار ‏يك نردبام. خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خـــلوت‎.‎
خط اولــي گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگي خوشي خواهيــم داشـت‎.‎
در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تكرار ‏كردند: دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند‎.‎
دو خط موازي لـرزيدند. به همديگــر نگـاه كردند. و خط دومي پقي زد زير گريـه‎ .‎
خط اولي گفت: نه اين امكان ندارد . حتمأ يك راهي پيدا ميشود .خط دومي گفت: ‏شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم. و دوباره ‏زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد. ما از اين صفحه كاغذ خارج مي شويم و ‏دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي ‏آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد. از زيردر كلاس گذشتند. و وارد حياط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهاي سوزان ..... ، از كوههاي بلند ..... ، از دره هاي عميق .......، ‏از درياها ....... ،از شهرهاي شلوغ‎.....‎

                     

                    

 

                                                                               
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است.هيچ ‏فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت: ‏بگذاريد از همين الآن نا اميدتان كنم. اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر ‏دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي ‏درمان است. شيمي دان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با ‏يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوي ‏است با نابودي جهان. دنيا كن فيكون مي شود . سيـارات از مدار خارج مي شوند. كرات با ‏هم تصادم ميكنند. نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ‏ايد. فيلسوف گفت: متاسفم... جمع نقيضين محــال است‎.‎
و بالآخره به كودكي رسيدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما به هم ميرسيد. نه در ‏دنياى واقعيات. آن را در دنياى ديگري جستجو كنيد...... دو خط موازي او را هم ترك كردند. ‏و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت. ‏‏«آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند.» خط اولي گفت: اين بي ‏معني است. خط دومي گفت:چي بي معني است؟ خط اولي گفت:اين كه به هم ‏برسيم. خط دومي گفت: من هم همينطور فكر ميكــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بودو نقاشي ميكرد.خط ‏اولي گفت:بيـا وارد آن بوم نقاشــي شويم و از اين آوارگي نجات پيــدا كنيم‎.‎
خط دومي گفت: شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم. خط اولي ‏گفت:در آن بوم نقاشي حتمأ آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روي دست ‏نقاش رفتند و بعد روي قلمش. نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد‎.‎
و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت. و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام ‏پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم ميرسيد‏‎.‎  

                                                                              

نوشته شده توسط افسون در 8:38 |  لینک ثابت   • 

شنبه 11 شهریور1385

پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي‌گرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كرد.
روزها و هفته‌ها سپري شد.
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند !
پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند...
از کجا معلوم چت هم شاید همین باشه.....................

نوشته شده توسط افسون در 8:22 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 7 شهریور1385

 

 

 

وقتي که دل تنگه، فايده اش چيه آزادي


زندگي زندونه وقتي نباشه شادي


آدم که غمگينه، دنيا براش زندونه


ما بين صد ميليون بازم تنها ميمونه


دنياي زندوني ديواره


زندوني از ديوار بيزاره

پرنده که بالش ميسوزه

           

دل غم به حالش ميسوزه


آخه مرگه واسش رهاييه


پرنده که بالش ميسوزه


آدمي که شادي نداره


به خدا آزادي نداره

                                                                                                  

                                                                         

 

 

 

                                                              

   

  بوی گندم 

بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو يه وجوب خاك مال من هر چي مي كارم مال تو

بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو يه وجوب خاك مال من هر چي مي كارم مال تو

اهل طاعوني اين قبيله اي مشرقيم تويي مسافر شيشه اي شهر فرنگ

پوستم از جنس شبه پوست تو از مخملخه صبح رختم از تالوله تن پوش تو از پوست پلنگ

بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو يه وجوب خاك مال من هر چي مي كارم مال تو

بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو يه وجوب خاك مال من هر چي مي كارم مال تو

تو به فكر جنگل آهن و آسمون خراش من به فكر يه اتاق اندازه تو واسه خواب

تن من خاك منه ساقه ي گندم تن تو تن ما تشنه ترين تشنه ي يك قطره آب

بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو يه وجوب خاك مال من هر چي مي كارم مال تو

بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو يه وجوب خاك مال من هر چي مي كارم مال تو

شهر تو شهر شهر فرنگ آدم ترمه قبا شهر من شهر دعاست همه گنبد هاش طلاس

تن تو مثل تبره تن من ريشه سخت تپش عكس يه قلب مونده اما تو درخت

بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو يه وجوب خاك مال من هر چي مي كارم مال تو

بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو يه وجوب خاك مال من هر چي مي كارم مال تو

نبايد مرثيه گو باشم واسه خاكتم تو آخه مسافري خونه رگ اين جا منم

تن من دوست نداره زخمي دست تو بشه حالا با هر كي كه هست هر كي كه نيست داد مي زنم

بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال من يه وجوب خاك مال من هر چي مي كارم مال من

بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال من يه وجوب خاك مال من هر چي مي كارم مال من

 

  

 

 

اي نازنين " اي نازنين در آينه ما را ببين



از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين




از پاي باد حادثه " گفتي كه جان در برده ايم



اما چه جان در بردني" بيني كه در خود مرده ايم




اي نازنين " اي نازنين در آنه ما را ببين



از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين




اينجا بجز درد و دروغ " همخانه اي با ما نبود



در غربت من مثل من " هرگز كسي تنها نبود




عشق و شعور و اعتماد " كالاي بازار كساد



سوداگران در شكل دوست " بر آن رفيقان شرم باد




حجلت خرابي بود و بس" خوابي كه تعبيري نداشت



هر كس يه روزي يار بود " اينجا مرا تنها گذاشت




اي نازنين " اي نازنين در آينه ما را ببين "



از شرم اين صد چهره ها " بر آينه افتاده چين



من با تو گريه كرده ام " در سوگ همراهان خويش



آنان كه عاشق مانده اند " در خانه بر پيمان خويش


اي مثل من در خود اسير " ليلاي من با من بمير

 



تنها به يمن مرگ ما " اين قصه ميماند بجا


حجلت خرابي بود و بس " خوابي كه تعبيري نداشت



هركس يه روزي يار بود " اينجا مرا تنهاي گذاشت " اينجا مرا تنها گذاشت


اي نازنين " اي نازنين در آينه ما را ببين



از شرم اين صد چهره ها " بر آينه افتاده چين


اي مثل من در خود اسير " ليلاي من با من بمير



تنها به يمن مرگ ما " اين قصه ميماند بجا


اي نازنين " اي نازنين ..........

 

 

نوشته شده توسط افسون در 15:43 |  لینک ثابت   •